به وب سایت انجمن زنان مدیر کارآفرین خوش آمدید

خانم سروت عسگری رانکوهی

نام و نام خانوادگی: سروت عسگری رانکوهی

سمت: مدیرعامل دوموسسه "رهاورد مادرگیل" و "شالیزار چایخانسر" که در زمینه فرهنگی –اجتماعی واقتصادی فعالیت می کنند.

تحصیلات: کارشناسی ارشد دررشته پژوهش علوم اجتماعی ، دبیر باز نشسته

متولد: 1332

درپرواز با رویاهایم بودکه پا در واقعیت گذاشته وسرانجام یک کار آفرین شدم.

درده سالگی به همراه دیگربرادران وخواهرانم برای تحصیل ازروستا به تهران مهاجرت وبه همراه پرستار و دوراز پدرومادربه تحصیل مشغول شدیم.بعد از دریافت دیپلم ازگروه فرهنگی هدف شماره 2، دررشته مهندسی طراحی صنعتی پذیرفته شدم.اما تاثیرفرهنگی محیط خوب مدرسه باعث شد که دراعتراضات دانشجویی 16 آذرشرکت وازادامه تحصیل محروم گردم. بعد از اخراج از دانشگاه درسال 1354 بلافاصله در یک شرکت خصوصی در ارتباط با رشته تحصیلی ام مشغول کارشده وخیلی زودبه جایگاه خوب و مناسبی رسیدم . اما این کارمرا راضی نمی کرد زیرا دغدغه ذهنم معطوف به کارهای فرهنگی واجتماعی بود.این بود که در آزمون آموزش و پرورش شرکت کرده وبه عنوان آموزگاردرجنوب تهران استخدام شدم . هرروز با شوق فراوان مسافت طولانی بین خانه و کاررا ازمیان ترافیک سنگین کامیون ها طی می کردم، بدون اینکه ذره ای احساس خستگی نمایم. معنای فقر و پیام کتاب "24ساعت خواب وبیداری "صمد بهرنگی را در میان دانش آموزانم ازنزدیک حس کردم.زیرا آنها می گفتند :"ماپدرانمان رادرروز نمی بینیم چون زمانی که آنها ازکار به خانه برمی گردند ما خواب وصبح قبل از بیداری ما از خانه خارج می شوند.تمام تلاشم این بود که کلاسم را به گونه ای اداره کنم که طعم شادبودن درکلاس را جایگزین طعم تلخ این جدایی ها نمایم.درحقیقت شاگردانم بخش بزرگی اززندگیم شده بودند.ازاین احساس بعد از انقلاب وهمچنیین بعد از ازدواج وبچه دار شدن ذره ای کاسته نشد.

بابزرگتر شدن فرزندانم تصمیم گرفتم دوباره درس بخوانم امااین بار نه دررشته فنی بلکه دررابطه با نیازی که احساس می کردم . در رشته " پژوهش علوم اجتماعی " پذیرفته وکارشناسی ارشد را دریافت و به تدریس دروس جامعه شناسی وروان شناسی اجتماعی پرداختم .تجربه کار درمیان نوجوانان وجوانان ومشکلاتی که با آن دست به

گریبان بودند مرا برآن داشت که به کانون اصلاح تربیت، جایی که در آن بزهکاران نوجوان را نگه داری می کردند بروم.تا جواب سئوالم را،اینکه چرا این بچه ها مسیرشان به آنجا کشیده می شودپیدا کنم.طی قراری با خانم همایونی مدیر "موسسه توسعه فرهنگی کودکان" به کانون که در زیبا شهرواقع بود رفتم.اولین باربود که وارد فضای زندان می شدم. تردید ، ترس واضطراب وجودم راگرفته بود. دراین فکر بودم، که ناگهان یکی از کارشناسان به سمت من آمد.پرسیدم که کجا می توانم خانم همایونی را ... جمله ام تمام نشده جواب داد ایشان هنوزنیامده اندلطفا تشریف ببرید به یکی از کلاس های ما که معلم ندارد . دهانم از تعجب باز مانده بود ، من؟ من بروم؟ آخه من که ...باز کلامم تمام نشده محترمانه گفت نترسید،الانه که آنها همدیگر را بکشند وبا انگشت به کلاسی که می بایست می رفتم اشاره کرد.درحالی که کیفم را دودستی گرفته بودم آهسته وارد کلاس شدم.خدایا چه می بینم 10 تا 20پسر11 تا 17 ساله با قامتی کوتاه وبلند واندام ریز و درشت که ازسرکول هم بالا می رفتند.با دیدن من ناگهان ساکت شدند ودرجا ایستادند.با لبخند سلام کردم.جوابی نشنیدم.سرتا پای مرا ورانداز می کردند.آهسته به میان آنها رفتم درحالی که ترس تمام وجودم را گرفته بودشروع کردم راه رفتن.به آنها نگاه می کردم ،نفس درسینه ام حبس شده بود.اما خیلی زود توانستم اعتماد به نفسم را به دست آورم.گفتم بچه ها من همین الان به اینجا رسیده ام .واقعا انتظار نداشتم درکلاس شما باشم.تصورم ازشماچیزدیگری بودولی خوشحالم که درمیان شماهستم.خودم را معرفی کردم ،داشتم ادامه می دادم که ناگهان سکوت کلاس توسط پسرقد بلندی که درآخرایستاده بود شکسته شد ،گفت : "حالا چرا کیفتان را دودستی گرفته اید؟چرا زمین نمی گذارید؟یک دفعه به خودم آمدم دیدم درست می گوید.فکر کردم جوابی بدهم که همه را به واکنش وادارد تا شاید حرف بزنند.جواب دادم: درسته .برای اینکه می دانم کجا هستم . محتوای کیفم را دوست دارم .ناگهان سکوت توسط همه بچه ها شکسته شد، با هم گفتند : خانم عسگری شما اولین نفری هستید که رک با ما صحبت کردید. قبل از شما ازکسانی که این سئوال را پرسیدیم با تعارف جواب دادند و ما دریک لحظه کیفشان را خالی کردیم.ازخوشحالی داشتم پرواز می کردم . موفق شده بودم سکوت را بشکنم.بچه ها شروع کردند به صحبت کردن ، از اینجا وازآنجا گفتن.طوری که گذشت زمان را احساس نکردیم . درب کلاس باز شد و آقایی که مرا به کلاس راهنمایی کرده بود درآستانه درب ظاهرشدودرحالی که با تعجب به بچه ها نگاه می کردگفت:زنگ تفریح زده شد نیامدید بیرون وتندتند بیسکویت ها را بین بچه ها تقسیم کرد ودر حالی که با تعجب به من نگاه می کرد ازکلاس خارج شد.پسرها می خوردند وحرف می زدندواینکه چرا پایشان به آنجا رسیده بود؟ زمان گذشت باز ما صدای زنگ را نشنیدیم.اعلام کردند ساعت ناهار است.بچه ها را برای ناهار بردند.هنگام رفتن گفتند دوباره می آیید؟دستم را تکان دادم وخداحافظی کردم.آن ها دورشدند ولی انگار دنیا را به من داده باشند.چه تجربه قشنگی بود.اما ته دلم گرفته بود.چرا باید جای این بچه های دوست داشتنی اینجا باشد؟

وارد دفتر شدم .همه بااحترام از جابلند شدند وبه من تبریک گفتند.گفتند شما اولین نفری هستید که با استقبال بچه ها مواجه شده اید.خانم همایونی به سمت من آمدندوضمن خوش آمد به من گفتند :ولی خانم عسگری مابه وجود شما دربین دختران کانون احتیاج داریم.تا آمدم چیزی بگویم مرا به سمت قرینه ساختمان بخش دختران هدایت کردند.وارد محوطه دختران شدم.آنها به صف برای غذا ایستاده بودند.دربشقاب هرکدام تکه ای نان وغذا می ریختند.قاشق نداشتند می بایست با نان غذارا می خوردند.صحنه خوشایندی نبود.قلبم درد گرفته بود.

تصمیم گرفتم درهفته یک روز داوطلبانه به آنجابروم و با آنها کار کنم .هنگام رفتن درمسیر نان وپنیر می خریدم ، سفره ای پهن می کردم وهمگی دور آن می نشستیم تاهمزمان باخوردن، بچه ها سفره دلشان رانیز بازوخودرا خالی کنند.اما دل من پر وپرتر می شد.دخترکان کانون انعطاف زیادی برای تغییر از خود نشان می دادند وزمانی که برای برگشتن به جامعه آماده می شدند ،از ما خداحافظی و به بیرون می رفتند.ولی دیری نمی گذشت که دوباره دستگیروبه کانون برمی گشتند.وقتی علت را می پرسیدیم جواب می دادند برای اینکه مارا به جایی فرستادید که از آنجا مجبور به فرارشده ومورد سوء استفاده قرار گرفته بودیم.دوباره کار از نو شروع می شد وتکرار آنچه که شاهدش بودیم.با این تفاوت که وقتی دوباره به کانون برمی گشتند دیگر آن ترسی را که اولین بارداشتند نداشتند.واینکه از حرفه ای های درون کانون چشم و گوششان باز شده بود وهربار که بیرون می رفتند با جرم سنگین تر برمی گشتند.به این نتیجه رسیدم که کار در کانون به مانند "آب در هاون کوبیدن است".از آنجابیرون آمدم وساعاتی درهفته داوطلبانه در بعضی از سازمان های غیر دولتی به فعالیت فرهنگی مشغول شدم.

تا اینکه در سال 82 در مراسم فوت مادرم در اتاقکی درقبرستانی که در روستایی در شمال بود متوجه سرنگهایی درکف آن شدم که وقتی علت را پرسیدم جواب شنیدم که عده ای ازجوانان شب هنگام به تزریق مواد مخدر می پردازند.قلبم درد گرفت ،با خودگفتم وای بر ماکه همه فعالیتها در تهران متمرکز است وبه روستا توجه نمی شود.اگر غیر ازاین بود جوان روستایی مجبورنبود بی کاری خود را این گونه جبران کند ویا درجستجوی کار به کلان شهرها مهاجرت کند وحاشیه نشین گردد و سر از کانون در آورد.این بود که با همفکری وهمکاری خانواده ودانش آموختگان روستا "موسسه توسعه فرهنگی واجتماعی رهاوردمادرگیل" را با هدف "پیشگیری از آسیبهای اجتماعی" راه اندازی کردیم.وفعالیت کتابخانه ای وزیست محیطی رابامشارکت مردم آغازکردیم که ازاقبال خوبی مواجه شد.از آنجا که یکی از عوامل آسیبها بی کاری است ، شرکت کنونی را با سرمایه اندک که تماما پرداخت نشده بود با موضوع" بسته بندی سبزیجات ،صیفی جات ومیوه جات" که از عهده دختران جوان روستایی برمی آمد تاسیس کردیم .فرایند تاسیس و تشکیل وراه اندازی آن به طور قانونی خیلی طولانی شد وخیلی سخت بود چون به دلیل نداشتن امکانات مالی مجبور بودم تمام مراحل اداری راشخصا انجام دهم وهرهفته مسافت بین تهران وگیلان را طی کنم.کار را شروع کردیم . آستینها را بالا زدم وشخصا به بچه ها روش نوین آشپزی را آموزش دادم وبا آنها آشپزی کردم .با وجود تحصیلات و سابقه کاری برایم عار نبود که در تمام کارهابه همراه آنان مشارکت می کنم.از جانب عده ای ازکج فهمان مورد تمسخروتحقیرقرارمی گرفتیم .اما به دختران تحصیل کرده روستا که قدرت اجرایی نداشتند روحیه می دادم تا مفهوم کاررادرک وبرای آن ارزش قائل شوند واعتماد به نفسشان را ارتقاء دهند.از آنجا که تولیداتشان در آنجا مشتری نداشت مسئولیت بازاریابی را خود بر عهده گرفته وضمن فعالیتهای دیگری که مشغول بودم به توزیع محصولات آنان در سطح آشنایان پرداختم تا از فروش آنها بتوانند هزینه ها را پاس و حقوقشان را برداشت کنند.توجهی به تمسخرها و کنایه ها نمی کردیم وبه مانند تصویر مونالیزا با سکوت وبا لبخند تمسخرآنان را نظاره می کردیم.زیرا درراهی گام برمی داشتیم که ماموریت وچشم انداز آن برای ماروشن بود.بچه ها توانمند وتوانمندترمی شدند.از آنجا که زمان زیادی که بین تهران وگیلان صرف می شد برایم با ارزش بود تصمیم به گسترش کارگرفتیم. زمینی خریداری شد که تمام مراحل اداری آن راشخصا انجام دادم تامجوزهای لازم برای احداث یک مجموعه صنعتی باسردخانه بالاوزیرصفردریافت وآن را به منصه ظهوربرسانیم وساخت وسازراشروع کنیم.

در شروع پیمانکاران مبالغ هنگفتی را پیشنهاد می دادند که از عهده ما برنمی آمد این بود که یکی از خواهرانم که تحصیل کرده رشته فنی بود داوطلبانه به ما پیوست وکار ساخت وساز با نظارت اودرسه طبقه بازیربنای 2500مترمربع شروع گردید.این کار ساده نبود بلکه با عبور از سختیهاومشکلات بسیار وبا تلاش وهمت مجموعه ای که از آغاز باهم کار می کردیم میسر گردید.طوری که سردخانه بالای صفربه بهره برداری رسید. اکنون با عبور از سختیهای چند ساله کار کوچکی را که آغاز کرده بودیم در آستانه شروع کاربزرگی قرارگرفته ایم که در نوع خود در منطقه کم نظیراست ومی تواند منشاء خیربسیاری برای روستاوروستاییان وهمچنین گشایش کسب وکارهای زیادی در حاشیه خود باشد.

بدین ترتیب یک کارآفرین اجتماعی شدم.آشنایی با انجمن زنان مدیرکارآفرین واعضای فرهیخته آن که به مثابه دانشگاهی برای من بودوهمچنین با استفاده ازظرفیتهای جوانان روستا امکان تغییرراایجاد وبا عبور از تجربیات سخت وتلخ به تجربیات جدیدی وارد شدیم که بسیارشیرین و دلنشین است.گویی ادامه زندگیم به آن وابسته است.

از تمام عزیزانی که در این راه با ما بودند وصادقانه تلاش کردند ولی ذکرنام آنان در این نوشتار میسر نیست اما در تاریخچه این مجموعه نام آنان به عنوان بنیان گذاران تغییرثبت خواهد شدبسیار سپاس گزارم.

با آرزوی اینکه تعداد بیشتری به ما بپیوندند تا دست در دست هم برای آینده بهتر روستاهایمان تلاش کنیم و شاهد مهاجرت بی رویه روستاییان به کلانشهرها که منشاء بسیاری از آسیبها می تواند باشد نباشیم.